تبليغاتX
little heart

little heart

سپیده دم در راه است دستی به ابر های وجودت بکش

سایه ها می آیند و می روند

کیست که بماند؟!

فقط انتظار یادگار باد است تنها بدون هدف نفس می کشد

تا روزی او هم از نفس به ایستد

نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 10:10 توسط ساشا| |
زندگي کن هنوز لحظه ها بوي تازگي مي دهند
زندگي کن هنوز نگاهي تو را مي خواند
زندگي کن شايد پشت کوه ها سنگي انتظار جان را مي کشد
زندگي کن تا بداني همه چيز بودن نيست همه چيزساختن نيست
زندگي کن براي شادي هاي از دست رفته و غم هاي صف کشيده
براي آمدن
براي ساختن ديواري سنگي از جنس سخت ترين حرف ها
زندگي بايد کرد چون هنوزهم آفتاب بر سقف کاهگلي دلت مي تابد
زندگي بايد کرد چون زندگي تو را مي خواهد
فرياد مي زند
تا باشي
بتابي مانند خورشيد کهنه اي که نورش براي همگان تکراري است
روشن است راه رسيدن به بودن
سبز باش تا زردي ها را براني
با من باش تا حياتي آفتابي و کوچه اي بي انتها را نشانت دهم
هدفي روشن را در امتداد غروب دل انگيزش هديه دهم
به همگان به نابودي و به سنگ
نفس هاي سرد شب را با نگاه ماه آشتي دادن
انوار طلايي رنگ خورشيد را با صحرا آشتي دادن
غم را با شادي هم صدا کردن باز هم بودن
نغمه ي تکراري اين صداست
صداي زندگي شايد هم عمر
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت 8:51 توسط ساشا| |

سال هاست که نگاه مهرباني را در اعماق وجودش مي بينم
 رنگين کمانيست که پشت ابرها لبخند مي زند
صداي گيرايش
قدم های استوارش
و وجودش شادي بخش قلب شيشه ايم است 
او کسي جز ستاره ام نيست

نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 17:11 توسط ساشا| |
 

با سنگ ها بگو که به چه انديشه مي کنند؟
چه در نگاه هايشان موج مي زند؟
در دل کوچکشان در چه آسمان تنگشان پرنده اي سرود آزادي را در هواي مه آلود رها مي کند؟
تلألؤ آفتاب سايه روشني را بر بال هايشان به تصوير مي کشد بال هاي
شيشه ايشان که از جنس جان است از آزاديست از مهر است
مي گشايند تا صدايش در عالم بي احساسان رها شود
آسمان را مي بينم که در برابر آن ها خود را حقير مي بيند و با خورشيدش سلامي نصارشان مي کند.

نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 13:4 توسط ساشا| |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/28ساعت 9:35 توسط ساشا| |