تبليغاتX
little heart

little heart

سپیده دم در راه است دستی به ابر های وجودت بکش

زرد شاید نارنجی

دلم پاییز می خواد حالا که داره تابستون می شه حال و هوام پاییزیه

حتی قلبمم هوای پاییز کرده

کاش می شد همه ی فصلا با هم باشن

این عکس شاید شبیه پاییز باشه ولی ...

                                                                                                             

نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/30ساعت 15:40 توسط ساشا| |
چرا رنگ قلب رو قرمز می دونیم؟؟

به نظر من که بنفشه

                                             

نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29ساعت 12:54 توسط ساشا| |
می تونیم زمانی که بی تفاوت از کنار زیبای ها می گذریم نگاهی هم به مخلوقش کنیم .

یعنی نمی شه حتی لحظه ای فکر کنیم  این موجودی که خیلی دوستش داریم کی آفریده ؟

ممکنه اون نیازی به این ستایش نداشته باشه ولی...

وقتی کسی هدیه ای به تو می ده و تو از اون هدیه خوشت میاد ازش تشکر نمی کنی؟

اون نیازی به تشکر تو نداره ولی اینجوری بهتر نیست؟

خدا خدا خدا...

تا حالا به این نام فکر کردی؟

چی فهمیدی؟این که بزرگ؟این که هر کاری کنی تو رو می بینه؟این که براش نماز بخونی؟

خدا این چیز ها رو نمی خواد بدونی خدا می خواد اون چیزای که نمی دونی رو پیدا کنی. مثل این می مونه که بچه از مامانش یه سوال می پرسه و مامانه جوابش رو نمی دونه پس اون بچه می ره دنبال جوابش

ولی خدا همه چیز رو می دونه حتی می دونه تو که مخلوقش هستی چه جوری جلوی سختی ها کمرت خم نمی شه ولی باز هم بهت قدرت انتخاب داده. اون می خواد که تو بری دنبال حقیقت

تا الان چندتا از این اسرار رو فاش کردی؟

اصلا" دنبالش بودی؟

پس زندگیت تا الان پوچ بوده تو هدفت رو گم کرده بودی. یکم سرت رو بلند کن خدا هر روز داشته راهنماییت می کرده ولی تو بی تفاقت از کنارشون رد می شدی

هنوز دیر نیست هنوز زنده ای از لحظه هاش استفاده کن . درسته این همه وقت تلف کردن جبران نمی شه ولی می شه از بقیه ی زمان باقی مونده استفاده کرد .

امیدوارم زمانی که خدا ازت می پرسه تو دنیا چه کار هایی می کردی سرت رو بالا بگیری و بگی به اون چیز هایی که نمی دونستم پرداختم من از عمرم خوب استفاده کردم.

خدا چشم های ما رو باز گذاشته تا اون رو لابه لای دفتر زندگیمون ببینیم

 

                                                     

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/16ساعت 9:42 توسط ساشا| |
از سرود باد خواهم گفت

از نسیم بهاری شاید

از پرواز پرندگان

از رنگی بودن زندگی

از هر چه بگویم دیگران درسش را از برند  از کدامین دیار خاکی بگویم؟

می گویم از عشق چون در هر دلی رنگی دارد

احساس معنی از عشق شاید زمینی یا آسمانی

آسمانی:خدا و عشق

زمینی:...

از زمینیش خوشم نمیاد

 ما همه زاده ی عشقیم پس چرا عاشق نباشیم!

عاشق زیبایی ها نباشیم عاشق خواشتن ها نباشیم عاشق بودن نباشیم عاشق...

دل ما منبع احساس است چون روح خدا آنجاست

ستاره ی آبی عاشق است قلب دریا عاشق است .

 وجود انسان عاشق است اما نمی خواهد

عاشقترش خواهم کرد اگر طناب اسیری را بر کنی

با برگ گلی سلامت می کنم با صدای آشنایی دوستت دارم را به زبان خواهم آورد

شاید من سنگی از جنس برگ گلم

اما تو را عاشق همه چیز خواهم کرد

عاشق باش تا عاشقی فدایت شود تا خدا شوی

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 9:27 توسط ساشا| |
شاید بشه یه فرصت به آدمای گلی داد

-آدمای بی مصرف

-اعلام می شود از حالا تا قرن بعد وقت دارید که آدم بشید . این فرصت کوتاه رو به بلندی عمر از خدا گرفتم ازش استفاده کنید.

-نه این مدت می تونه طبیعت انسان زیستن رو خراب کنه . اعتراض دارم 

-من اعتراض دارم

-منم همین طور

-پس به دلیل اعتراض ها این قانون به ۱ سال کاهش پیدا می کنه پس از لحظه لحظش استفاده کنید . اعتراضی نیست؟

-من اعتراض دارم

-چرا؟ این برنامه بهتر نیست؟

-نه انسان ها وقت های زیادی رو تلف کردن فرصت براشون زیاد بوده ولی ...

-باشه پس عمر انسان ها همین حالا متوقف می شه. کسی نظری نداره؟

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 17:24 توسط ساشا| |
یواش ...

یه کم تندتر ...

می گیریم برداشت ۱

بله در تمام عمر به پای سخت بودنش ریز ریز شدم تمام خوشحالی ها رو ...

بسه دیگه  حرفای الکی رو نمی خوام گوش کنم

خوب گوش نکن این رو واسه ی تو نگفتم می تونی یه گوش دیگه ای داشته باشی

من گوشم رو دوست دارم فکر کنم باید یه مغز خالی رو پیدا کنی که دلش مثل برگ گل باشه تا هم دردیش به کامش شیرین باشه. نه؟

اه اصلا" نمی گم می خواستم زندگی رو به دید بشر تلخ کنم نشد. خواستم صدای شیطون رو بلند کنم دیدم درون همه ی انسانا هست نیازی به این کار نیست دیگه نمی دونم از زندگی خودم بگم یا ...

بسه سر درد گرفتم از دستت خسته شدم تو لیاقت زنده بودن رو نداری مثل انگل می مونی نگاش کن

اشکی که می ریزم برای این نیست که اینارو گفتی واسه اینه که تو رو الان دارم می شناسم لمس می کنم

هه می خواستی وقتی بهت گفتم دوست ندارم گوشت رو نمی گرفتی من تو رو به چشم نمی آوردم خودت به زور تو دلم جا باز کردی چون احساس خفگی می کردم دلم تو رو پس زد . حقت

شاید ولی من عاشق یه هم کلام بودم یه ... نمی دونم فقط...

 آخرین و اولین برداشت زندگیم بود.

                                                            پایان

نوشته شده در شنبه 1387/03/04ساعت 10:31 توسط ساشا| |