تبليغاتX
little heart

little heart

سپیده دم در راه است دستی به ابر های وجودت بکش

چندتا کتابو  از بزرگ به کوچيک جلوم گذاشتم.دنبال يه موضوع براي کاغذي بودم که بي صبرانه منتظر يه حرف نو بود .شب سختي رو ميتونستم داشته باشم ولي فقط به اين نتيجه رسيدم که فردا بهترميتونم شروع کنم.با چشماي نيمه بسته به زور خودمو به تخت رسوندم.تنها ضدحال سرد بودن پتوم بود که باعث شد چند ساعت بيدار باشم.ميخواستم فکر کنم ولي انگار خوابش برده بود به خاطر همين از يه تشته آب کمک گرفتم(منظورم حل کردن جدوله) وقتي حس ميکنم مغزم ديگه همراهي نميکنه فقط به جدول پناه ميبرم.خب چقدر خوب تونستم حلش کنم انگار شيطون خواب نبود.يه جدول تو ذهنم کشيدم و نظراتمو طبقه بندي کردم.يکيش حسابي ناقص بود و اون شب امکان کامل شدنش فراهم نبود.گذاشتمش کنار حدوده يه 2 ساعتي گذشته بود زير نور کمه چراغ ديواري خيلي نوشتن يه قطعه شعر پر معنا ميچسبيد ديدم خودکارم بي اختيار تو دستم وقتي به خودم اومدم يه چند صفحه اي ياوه نگاري کرده بود با بدترين خطي که ديده بودم وحشتناک بود ولي خيلي عالي از کلمه ها استفاده کرده بود.جاي پيشرفت کردنو داشت.خلاصه بدون زحمت خوابم برد.دوست نداشتم به اين زوديا صبح بشه ولي انگار خورشيد باهام لج کرده بود.دقيقا" زماني که دلم ميخواست صبح نشه.يه آهنگ دلنشينيو شنيدم آره صداي ساعتم بود که داشت زيباترين آهنگو ميزد که بدتر ميگفت بيشتر بخواب.بيدار شدم يه فنجون قهوه و چندتا بيسکويت با طعم قهوه بيدار بودنو شيرينتر ميکرد و آمده کردم. سراغه نوشته هام رفتم .حس نوشتن سراپامو فراگرفته بود ولي نميدونستم از کجا شروع کنم همه چيز قاطي شده بود همه باهم حرف ميزدن.هيچ کدومم خيال ساکت شودنو نداشتن تا اينکه گذاشتم قهوم تموم بشه بعد به کاراشون رسيدگي کنم.چقدر احساس آرامش ميکردم اصلا" لازم نبود حتما"سر ساعت بنويسم يا تموم شدشو کي بخونم پس وقت تلف کردن برام عادت شده بود به طوري که سر قرارام دير ميرسيدم يا با ناراحتي کارامو سريع انجام ميدادم ولي حالا هيچ مانعي نميگفت زود باش.من بودم که ميگفتم يواش تر.خلاصه يکمي به صف شدن يکي يکي گفتن و سعي کردم هموني که ميگنو بنويسم ولي اين وسط همون جدول ديشب با گفته ها تناقض داشت قابل رفع نبود پس با خونسردي گذاشتمش کنار يکمي تو هواي آزاد قدم زدم هوا کمي سرد بود و از ترس اين که سرما بخورم زود برگشتم.وارد اتاقم شدم هنوز فکرم آماده نشده بود تمرکز نداشتم در نتيجه تصميم گرفتم يه تنوع توي اتاقم ايجاد کنم بهتر بود اين تنوع عظيم باشه چون فکر ميکردم ماثر تر باشه.براي خريده چند قوطي رنگ و قلمو با چند سايز بيرون رفتم. ميخواستم ديوار اتاقمو به يه تابلوي نقاشي تبديل کنم به نظرم خيلي جذاب ميومد.دست به کار شدم و با مداد چندتا شخصيت کارتونو کشيدم و با رنگ هاي شاد رنگشون کردم خيلي ديدني شده بود ولي يکم بچه گونه بود بيشتر به درد اتاق بچه ميخورد ولي دوسش داشتم دو سه روز روش کار کرده بودم. تصميم گرفتم چندتا بوم و چندتا جدول هميشه تو خونه داشته باشم تا بتونم وقتي بيکارم و يا مغذم قفل کرده و يا ناراحتم ازشون استفاده کنم.يه ايده ي جديد به ذهنم رسيده بود حل شد.انرژي بيشتري پيدا کردم تا بتونم بيشتر بنويسم روزايي بود که اصلا" حوصله ي هيچ کاريو نداشتم بايد يه کاري ميکردم اون کار فکر کردن بود بهترين راه براي حل بي حوصلگي.از اون زمان چندتا کتاب نوشتم اولين کتابم زياد موفق نبود چون راهي براي رهايي از مشکلات سکوت نداشتم ولي تجربه ي خوبي شد تا بتونم نويسنده ي موفقي بشم  
نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 12:49 توسط ساشا| |