نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/28ساعت
9:35 توسط ساشا| |
يکي از فصل هاي سرد سال توي يک شهر کوچک که خيابان اصلي آن پوشيده از برف بود تنها صدايي که از غرش باد هم قوي تر بود گريه ي کودکي همراه با هق هق که آهنگ دل انگيزي را مينواخت بود.تازه داشت آفتاب خودنمايي ميکرد و شهر را بيدار ميکرد که لحظه اي سکوت همه جا را فرا گرفت.باد خيلي سردي از روي برف ها وزيد . انوار طلايي رنگ خورشيد همراه با صداي درشکه اي که فاصله اي نه چندان طولاني داشت, نزديک ميشد.ميشد فهميد توي سردرشکچي چي ميگذرد "کاش زودتر ميرسيدم تا با فنجاني چاي خستگي راه را در کنم" اما انگار راهش پايان نداشت .در يکي از خانه ها با صداي دلخراشي باز شد و هيکلي نحيف پا به خيابان گذاشت يغه ي پالتويش را بالا داده بود و دستانش در جيب, برايم يک مرد 35 ساله را تدايي ميکرد که شب پيش در رستوران ديده بودم.نگاه عميقي به آسمان کرد و به راه افتاد. بعد از برداشتن چند قدم به در خانه اي رسيد. آهي بلند از اعماق وجود کشيد و دو قدم به عقب برداشت انگار ترديد داشت . پشيمان شد و همان راه را برگشت نگاهي به من کرد و آهي کشيد.به خانه اش برگشت و در راه آرام بست. در آن حالت همان کودکي که چندي پيش فقط صدايي بيش نبود کنارم احساس کردم که پاچه ي شلوارم را محکم گرفته بود داشت اشک هاي کوچکش را پاک ميکرد که خم شدم و او را در آغوش گرفتم خيلي سرد بود دست هاي کوچکش را دورم حلقه زده بود. چيزي نگفتم و پالتويم را روي دوشش انداختم تماشايش کردم سرش را به زير انداخته بود و بخارهاي گرم از دهانش بيرون مي آمدند.ازش "پرسيدم اسمت چيست؟" با کمي مکس گفت: "نميدونم". با تعجب پرسيدم "اينجا چه ميکني؟" دوباره با کمي مکس که اين بار با اندکي فکر همراه بود گفت:" نميدونم".دوباره داشت گريه ميکرد .نميدانستم چه کار کنم فکر ميکردم اگر اين بار بپرسم از کي اينجايي بگه نميدونم ولي اينبار گفت:" يک ساعتي ميشه".گفتم :"چرا گريه ميکني ؟ "بقلم کرد و گفت:"ميخوام باهات بيام.گفتم :"مگه تو ميدوني ميخوام کجا برم؟"گفت:" آره".با تعجب گفتم:" کجا؟؟؟".گفت:" اون بالا "و آسمان را نشان داد. نگاهي به آسمان کردم و گفتم:" کي ميخوام برم اون بالا؟ "گفت:" خيلي نموند".ديدم همان درشکه اي که چندي پيش صدايش مي آمد دارد با سرعت به طرفم ميايد انگار درشکچي خوابش برده بود ...
نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت
20:3 توسط ساشا| |