little heart
سپیده دم در راه است دستی به ابر های وجودت بکش
با سنگ ها بگو که به چه انديشه مي کنند؟
زندگي کن هنوز نگاهي تو را مي خواند
زندگي کن شايد پشت کوه ها سنگي انتظار جان را مي کشد
زندگي کن تا بداني همه چيز بودن نيست همه چيزساختن نيست
زندگي کن براي شادي هاي از دست رفته و غم هاي صف کشيده
براي آمدن
براي ساختن ديواري سنگي از جنس سخت ترين حرف ها
زندگي بايد کرد چون هنوزهم آفتاب بر سقف کاهگلي دلت مي تابد
زندگي بايد کرد چون زندگي تو را مي خواهد
فرياد مي زند
تا باشي
بتابي مانند خورشيد کهنه اي که نورش براي همگان تکراري است
روشن است راه رسيدن به بودن
سبز باش تا زردي ها را براني
با من باش تا حياتي آفتابي و کوچه اي بي انتها را نشانت دهم
هدفي روشن را در امتداد غروب دل انگيزش هديه دهم
به همگان به نابودي و به سنگ
نفس هاي سرد شب را با نگاه ماه آشتي دادن
انوار طلايي رنگ خورشيد را با صحرا آشتي دادن
غم را با شادي هم صدا کردن باز هم بودن
نغمه ي تکراري اين صداست
صداي زندگي شايد هم عمر
سال هاست که نگاه مهرباني را در اعماق وجودش مي بينم
رنگين کمانيست که پشت ابرها لبخند مي زند
صداي گيرايش
قدم های استوارش
و وجودش شادي بخش قلب شيشه ايم است
او کسي جز ستاره ام نيست
چه در نگاه هايشان موج مي زند؟
در دل کوچکشان در چه آسمان تنگشان پرنده اي سرود آزادي را در هواي مه آلود رها مي کند؟
تلألؤ آفتاب سايه روشني را بر بال هايشان به تصوير مي کشد بال هاي
شيشه ايشان که از جنس جان است از آزاديست از مهر است
مي گشايند تا صدايش در عالم بي احساسان رها شود
آسمان را مي بينم که در برابر آن ها خود را حقير مي بيند و با خورشيدش سلامي نصارشان مي کند.


